152جاى مىدهد، عدهاى را نيز براى تجارت و كسب و كار به سوى خود مىكشد.
خيابانهاى منا پر است از افرادى كه بساطى براى فروش پهن كردهاند. لباس و عرقچين، اسباب بازى، مواد غذايى، نوشيدنى، آب، نوشابه و... در خيابان مقابل بيمارستان، مشغول قدم زدن بودم كه دكتر فضلى به سراغم آمد و گفت: اگر كارى ندارى يك سر تا عرفات برويم و برگرديم. پرسيدم عرفات براى چه؟ درعرفات كه كسى نيست! گفت: بازرس يكى از كاروانها آمده و مىگويد گمشدهاى دارد. گمشده، فردى است حدود چهل و پنج ساله و ظاهراً سابقه بيمارى قلبى هم داشته و از ديروز كه از عرفات آمدهاند سرو كلهاش در كاروان پيدا نيست. برويم شايد در عرفات باشد و شايد در بيمارستان جبل الرّحمه بسترى شده و يا لااقل آنجا خبرى از وى داشته باشند.
سوار آمبولانس شديم و راهى عرفات شديم. از حدود منا كه گذشتيم، خلوت شد. در جادهاى كه دو شب پيش مملو از جمعيت بود، اكنون پرنده پر نمىزند و حركت هيچ جنبدهاى به جز ماشين ما به چشم نمىخورد.
ده - پانزده دقيقه بيشتر طول نكشيد كه از مشعر گذشتيم و به عرفات رسيديم. از كنار مسجد عَرَفه يا نَمِرَه، كه آن را عُرَنَه يا جامع ابراهيم نيز مىگويند، گذشتيم و وارد عرفات شديم. اكنون درك جديدى از عرفات داشتم. دركى متفاوت از شب اول ورودم به آن.