138باشم آنها را پشت سر گذاشتهام. از يكى دو نفر افرادى كه چهرههايى آشنا داشتند و حدس مىزدم ايرانىاند پرسيدم آنها هم ندانستند و بالاخره پيرمردى كه بنا به اظهار، سفر چهارمش بود، از ترديد رهايم كرد و گفت كه هنوز مانده. گامهايم را كه سست و مردّد حركت مىكرد، سريعتر كردم و دقايقى بعد به جَمَرۀ عقبه رسيدم.
انبوه جمعيت اجازه پيش رفتن نمىداد. هر چه كوشيدم نتوانستم جلوتر بروم و از دور نشانهگيرى مشكل بود. يكى - دو سنگ پرتاب كردم كه نخورد. دانستم كه اين نه راه چاره است.
انديشيدم و احتمال دادم كه جماعت همه از همين جانب كه مىآيند به سوى جمره مىروند و شايد اين سوى جمره اين چنين پر ازدحام است و جانب ديگر خلوت است. اين شد كه دور زدم و از جانب ديگر آمدم و حدسم درست بود. سوى ديگر خلوت بود، آنچنان كه رفتم تا پاى ديوار و هفت سنگ زدم و البته به سبب نزديكىِ بيش از حدّ به جَمَرۀ عقبه، دو سه سنگ هم از قفا خوردم و زود بازگشتم.
در كنارى نشستم به نظارۀ حاجيان، كه سنگ پرتاب مىكردند و شيطان را از خود دور مىنمودند؛ آيا اين كار براستى شيطان را از ما دور مىكرد؟ شيطان اگر در نفس ما لانه كرده باشد، با اين «رَمْى» كه را مىرانيم؟ در خود فرو رفتم و به «رمى جمره» انديشيدم.
گفتهاند اين مكان كه حالا جمرات در آن واقع است، جايى بوده كه شيطان اول بار در زمين به وسوسۀ آدم پرداخت و آدم عليه السلام با