115زمين، اين كرۀ خاكى مَهْبَط آدم ابوالبشر، كه فرودگاهش از بهشت به زمين، همين عرفات بود كه حالا من نيز بر آن وارد مىشوم. آيا ورودم به عرفات، نمادى است از هبوط نياى رانده شدهام از بهشت، كه خويش را در جايگاه او ببينم و خود و فرزندانم را قربانى شيطانى يابم كه او را فريفت و فرزندانش را! و لابد هشيار شوم؟!
يا به عرفات مىرفتم تا تاريخ «آدم» را و «انسان» را دريابم كه هان! بدان، انسان از اينجا آغاز شد. و تو نيز آغاز كن آدميت و انسانيت را؟ و برو، بگذر از عرفات و در مشعر فرود آى و از منا بگذر و رَمىِ جَمره كن و...؟!
كسى چه مىداند؟ آيا آمدهام در مكه و عرفات و مشعر و منا و مدينه و جبل النور و حِرا و ذوقبلتين و ميقات و طواف و سعى و هروله و زمزم، كه ببينم اينجا روزگارى پيغمبرى آمده و آيينى آورده كه اسمش اسلام است؟! و من كه آن را پذيرفتهام ردّ پاى آورندهاش را ببينم و خط را گم نكنم؟!
يا بايد بيايم در اين سرزمين تا تاريخ انسان را از آدم گرفته تا نوح و ابراهيم و اسماعيل... و تا محمد صلى الله عليه و آله ، مرور كنم و لابد چيزى ياد بگيرم از سيره و سنت آنان و دوباره، با اعمال و آيينى كه نامش حج است، با آنان بيعت كنم و بدينوسيله اعلام كنم بستگى خويش را و تعلّق خود را به آنان و به آيينشان.
عمل اصلى عرفات همان «وقوف» است. وقوف در سرزمينى