88كنم، به او تذكر دادم كه نحوۀ برخورد بايد فرهنگى باشد.
فقط از آن عرب پرسيدم «كلُّ المُسلمون، اخْوَة»؟ و آنان اشارهاى گذرا به همديگر كردند و گذشتند. دقايقى بعد صداى مؤذن برخاست. اللّٰه اكبر... تكبيرةالإحرام. نماز ظهر بود. به جماعت خوانديم. نتوانستم ضجّهها و مويههاى خودم را پنهان كنم. اشك بىاختيار چون رگبار تندى مىباريد. هق هق گريه مىكردم. چه لذتبخش و فراموشناشدنى ! در پايان نماز، آن دو مرد عرب و شرطۀ سعودى، مرا در آغوش گرفتند و مصافحه كردند و تَقَبَّلاللّٰه گفتند !
وقتى براى صرف نهار مسجد را ترك مىكرديم، پرسشى در چشمان دانشجوى جوان ديدم، شايد نمىخواست كه سؤال را مطرح كند. جواب دادم: آرى برادرم، اگر خداوند بپذيرد، پاسخ فرهنگى از هر نوع برخوردى مؤثرتر است.
* دومين نماز مربوط به روزى بود كه پس از خروج خانمها از خانۀ على و فاطمه عليهما السلام ، بىدرنگ از باب جبرئيل گذشتم و نخستين كسى بودم كه به اين محوطه وارد مىشدم. هيچ كس در آنجا حضور نداشت، جز مرد عربى كه پشت به حرم مطهر نشسته بود و يك شرطه كه از باب على حفاظت مىكرد.
قرآنى برداشتم و مشتاقانه سوى حرم رفتم و خواستم در كنار پنجره بنشينم تا در فرصتهايى كه دست مىدهد،