89نيمنگاهى هم به قبر پيغمبر خاتم بيندازم، مرد عرب پيش آمد و رحل خود را در حدّ فاصل من و ديوار حرم قرار داد.
حتى يك لحظه نيز تصميم نگرفتم كه قدمى به جلوتر بگذارم؛ چون مطمئن بودم كه باز هم مرد عرب مانعم خواهد شد. نشستم، آيات و سورههاى بعدى قرآن را در ادامۀ ختم قرآنم تلاوت كردم. نمازهاى مستحبى هم تمام شد و نماز واجب كه شروع شد؛ مرد عرب ناگزير شد در محل رحل خود بايستد.
با اينكه پيشنماز به هنگام نماز از نمازگزاران خواست تا صفوف را منظم و نشانهها را به يكديگر نزديك كنند، مرد با يك وجب فاصله از من به نماز ايستاد، لابد مىخواست لباسش نجس نشود ! در اين لحظه نيز حالتى روحانى برايم دست داده، اما در اواسط نماز احساسكردم كه آن مرد دارد خود را بر من نزديك مىكند. و در پايان نماز مرا در آغوش گرفت. دست داد و بوسيد و التماس دعاى محكمى گفت.
چند نفر از دوستان و از جمله هماتاقى عزيزم كه گويا در صفوف پشت من قرار داشتند، در بيرون از مسجدالنبى و در سر ميز شام موضوع را براى بقيۀ همراهان تعريف مىكردند. شرمم آمد كه چقدر دور از خدا در مقابل خدا مىايستيم كه اگر گهگاهى لطف الهى شامل كسى مىشود، قابل تعريف است !
* * *