86سوز مىخواندند: مدينه شهر پيغمبر خداحافظ، خداحافظ
البته اين سوز وگداز را دو روز قبل، از كاروان ديگرى كه با كاروان ما در يك هتل اقامت داشتند و مدينه را ترك مىكردند، شاهد بوديم و مىدانستيم كه اين شور و حال به زودى نصيب ما هم خواهد شد. دوبار بر مظلوميت ائمۀ بقيع عليهم السلام گريستم. دوبار نيز بر غربت پيامبر در سرزمين خود اشك ريختم.... .
از صبح روزِ حركت بهسوى مكه، چمدانها را بسته و تحويل داده بوديم. بعضى از همراهان چه بار سنگينى حمل مىكنند، آيا بار ثوابهايشان نيز چنين است؟! ان شاءاللّٰه.
آخرين نماز ظهر و عصر جماعت مسجدالنبى را هم در روز حركت، با گروهى از كاروانيان و در كنار حرم نبوى برگزار كرديم.
* * *
در فاصلۀ مدينه و مسجد شجره، برخى از خاطرهها و صحنههاى حضور در مدينۀ منوّره، از ذهن عبور مىكرد؛ خاطراتى كه از زمان بازگشت به كشور تاكنون، هر روزه تكرار مىشوند. در راه مدينه به مكّه يادآورى خاطرهها با اشك شوق و شور و شادى همراه بود. اگر غم در پى نهادن مدينه را داشتيم، در شوق رسيدن به مكّه نيز بوديم.
پردۀ نمايش ذهن در فاصلۀ مدينه و مسجد شجره،