79دهيد تا من هم بتوانم از هر دوفيض برخوردار شوم. نيمه قولى داد و قرار بر اين شد كه پس از نماز جماعت عصر به هتل برگردم و در اتاق آنان حضور يابم. اجازه گرفتم به هماتاقىام، كه آقاى مهندس جوانِ با غيرتِ تركِ مذهبىاى بود و مسؤوليت روابط عمومى دانشگاه محلّ خدمت را داشت و پيشتر در برگزارى يك همايش دانشجويى با يكديگر همكارى داشتيم نيز مطلب را بگويم؛ كه موافقت شد...
جلسه تازه آغاز شده بود و روحانى به آرامى و با صدايى كه زمزمۀ محبّت بود و به لطافت نسيم، جان دل را نوازش مىداد؛ مشغول بحث و گفتگو بود. قرار شد در طول سفر روزانه يكساعتى را در محضرشان باشيم و از فلسفههاى عبادت بشنويم و يا به عبارت عالمانۀ ايشان، در اين باب گفتگو كنيم. جمع ما در جلسه هفت نفر بود؛ دو صاحبخانه، چهار نفر ديگر به همراه استاد.
فراموش كردم بگويم كه در كاروان مقرّر شده بود هر روز صبح جلسهاى عمومى نيز برگزار شود تا روحانى كاروان بتواند وظايف خويش را در ارتباط با مناسك حجّ عمل نمايد كه نخستين نشستِ اين جلسه در روز چهارشنبه بود و ايشان برخى از سخنان را كه در يكى دو جلسۀ نيمبند تهران داشتند؛ تكرار و يادآورى كردند؛ از جمله محرّمات احرام را. چون كاروان ما كاروان دانشجويى پسرانه بود، به شوخى برايشان ايراد گرفتم كه محرمات لازم به اين تعداد