192
تا برِ دوست
معصومه مستقيمى
به خود كه مىنگرم هيچ چيز جز غبار گناه نمىبينم. به ژرفاى وجودم كه مىانديشم، فقط سياهىها را مىبينم.
پس چگونه ممكن است كه اين تن، لايقِ چون او شده باشد؟!
اين لطف به حدّى روشن و به حدّى پاك بود كه در ضمير پر از گناه من نمىگنجيد. چطور ممكن بود كه من لايق اين ميهمانى شده باشم؟ من كه نه صاحبخانه را خوب مىشناسم نه آداب ميهمانىرا مىدانم و نه حتّىراه خانه را.
چه صاحبخانۀ بزرگوارى ! او مرا لايق خود ديد. او مرا پسنديد، گر چه شايسته اين انتخاب نبودم. او مرا به خانۀ خود پذيرفت.
مىدانستم آنها كه براى بدرقهام آمدند، چشمهايشان پر از اشك حسرت است. در قلب تك تك آنها اين بود كه معبودا ! كى قرعه اين فال به نام ما خواهد افتاد. مرا كه مىديدند اشتياق به رفتن در وجودشان بيشتر مىشد. آنها مىدانستند كه من به جايى مىروم كه اگر لايق باشم، واگر آنجا را درك كنم، بدون شك از آنجا به معراج سبز و به