185آن زمان كه «حجرالأسود» را ملتزم مىشوى از شرّ شيطان و نفس امّاره به پروردگارت پناه آوردهاى كه هيچ كجا چنين پناه و قلعهاى مستحكم به دست نخواهد آمد.
آن زمان كه «مستجار» را در آغوش مىكشى، على را به ياد مىآورى. «على» آن مظلوم هميشۀ تاريخ كه شاه بيت غزل آسمان و زمين است.
آن هنگام كه از جانب چپ به طواف مىپردازى، به راستى قلبت را در گرد عشق - تنها مونس دلها مىانگارى و هر ضربان آن هماهنگِ بال زدن ملائك، آهنگى دلنشين در فضاى معنوى طواف ايجاد مىكند.
آن هنگام كه از ميان مطاف و مقام مىگذرى؛ يعنى از حدّ خدا و رسول پا فراتر نمىنهى.
آنگاه كه «حجر اسماعيل» را در مطاف مىآورى، «مهر مادرى» را ارج مىنهى كه هاجر چه عاشقانه فداكارى را هديه كرد.
آن زمان كه ميان «صفا و مروه» با صفاى دل سعى مىكنى، به خود مىآموزى اميدوارى و ترس را همزمان.
آن هنگام كه با چيدن مو «تقصير» مىكنى، بر آنجا كه از سر، هواى نفس مو به مو برون كنى و به اندازۀ هر مو از هر آنچه غير از اوست جدايى مىخواهى.
آن هنگام كه در مقابل «حجر الأسود» مىايستى و آن را لمس مىكنى و مىبوسى، گويى با دوست مصافحه مىكنى.