182
سفر
ماريا زند سليمى
روى ابرها كه بودم
احساس غريبى داشتم
آيا من رو سوى كدامين خانه دارم؟
به شهر محبوب كه رسيديم باز
آن حسّ غريب با من بود
اگر چه هر روز قدم به خانۀ محبوب مىنهادم
و سر بر قبر او ساعتها مىگريستم
امّا دلم جاى ديگر بود.
* * *
بدينسان روزها طى شد، روزها و شبها
احساسم آن غربت قديم را نداشت
اين بار گويى سالهاست، مىشناسمش
زمينش و كوچههايش را
گر چه اندوهبار از ترك شهرِ ديار بودم
امّا اميدوار
آيا براى چه؟
آه، فهميدم...