164دستهايت را آنقدر بالا ببرى كه آسمان را لمس كنى و از ته دل بگويى ربّنا، پروردگارا...
و راستى چه لذّتى دارد وقتى با تمام دل حس مىكنى كه بندۀ خدا هستى. و چقدر ته دلت ذوق مىكنى وقتى خودت را ميهمان خدا و دعوتشدۀ او مىبينى. اشك امانت نمىدهد و راستى كه چه لذتى دارد يا زهرا گفتنها، درد دل كردنها.
و بعد از يك هفته كه مىگويند: بگو «خداحافظ مدينه» دلت نمىآيد و آرام مىگويى: «...به اميد ديدار مدينه !» و اگر شوق ديدار كعبه نباشد، نمىتوانى از مدينه دل بكنى !
و آنگاه كه فرشته شدى... لباسهاى سفيد پوشيدى و محرم شدى، از تهِ دل آرزو مىكنى ميهمان خوبى براى خدا باشى و چه حالى دارى وقتى به دعوت حق پاسخ مثبت مىدهى: «لَبَّيْك ، اللَّهُمَّ لَبَّيْك ، لَبَّيْكَ لاٰ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك...» و بعد از اين صحنه است كه حرفهاى دلت را جمع و جور مىكنى كه وقتى براى اولين بار وسعت كعبه نگاه تنگت را پر مىكند چه بگويى
انگار زبانت قفل مىشود و اصلاً فراموش مىكنى كه چه مىخواستى بگويى...!؟
مىگفتند: «از خدا بزرگترين چيز را بخواهيد» و تو هرچه فكر مىكنى هيچ چيز را بزرگتر از خودِ خدا نمىيابى...