163خودمانىتر، از تپشهاى دلت بنويسى.
وقتى هواپيما به جدّه نزديك مىشود، تو خود را در دنيايى ديگر مىيابى، و خود را دوباره و از نو پيدا مىكنى.
و از مدينهاى كه مقدسترينهايت را در آغوش گرفته و از زمين سنگىِ آن، كه آينهها را شرمندۀ خودش ساخته است، مىگذرى، چقدر سخت است ميان آنهمه سنگ و چراغ و نور و هراس، كوچههاى تنگ و خاكىِ بنىهاشم را تصور كنى ! و چه فاصلۀ غريبى بود ميان آنچه مىديدى و آنچه مىخواستى ببينى !
چه دلگيرند اين فاصلهها، كه ما حتى بقيع را در حصار و دور از دسترس يافتيم و چقدر حسرت خورديم كه تنها زمين مدينه هم پذيراى نم اشكهايمان نيست!
چشمهايت را كه مىبندى و مىخواهى نفس عميق بكشى، دلهرۀ شيرينى دارى...
عطر حرم وجودت را مىگيرد و تو تمام مساحت اندوهت را فراموش مىكنى.
دلت براى صداى مؤذن مسجدالنبى تنگ مىشود و چقدر آرزو مىكنى كه لا اقل يكبار بشنوى: «أشهد أنّ عَلِيّاً ولِىُّ اللّٰه».
و چقدر دلت لك مىزند براى تربت كربلا كه سجدهگاهت باشد و بعد از هر نماز آنرا ببويى و بگويى شكراً للّٰهِ.
و چقدر دلت تنگ مىشود براى قنوت، مىخواهى