152
سفر به ديار نور
فخرىالسادات حسينى
«اِلٰهى كَفىٰ بي عِزّاً انْ تَكُونَ لي رَبّاً وَ كَفىٰ بي فَخْراً انْ اكونَ لَكَ عَبْداً، أنْتَ كَمٰا احِبُّ فَاجْعَلْني كَمَا تُحِبُّ».
«خدايا ! مرا اين عزت بس كه پروردگارم تو باشى و اين افتخار بس كه بندۀ تو باشم، تو آنچنانى كه من دوست دارم پس مرا آنطور كه مىخواهى بگردان.»
امام على عليه السلام
دلا بسوز كه سوزِ تو كارها بكند
دعاى نيمه شبى رفع صد بلا بكند
... و من، دلِ سوختهام را، روح آتشگرفتهام را، چشمانِ تبدار دلم را و دستان بيمار روحم را به درگاه خدا بردم، به پيشگاه او ناليدم، از دست دنيا، از دست اسارت خاك، از فراموشى انسان، از دست مردمانى كه دستهاى سبز قنوت را، مهر و لطافت سجود را، تمنّاى شاكرانۀ ركوع را و هِقْهِقِ گريههاى خضوع را از ياد بردهاند.
ناليدم از دست دلم، دلى كه فرسنگها از تو فاصله داشت؛ زيرا حقيقت را مىدانست ولى درك نكرده بود.