144دخول مىخواند، «اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أهْلَ بَيْتِ النُّبُوّة» . اين بار تو ماندهاى و دلت مىرود، آرامآرام به بقيع نزديك مىشود، پابرهنه است. زانو مىزند، مىبويد، مىبوسد، مىگريد، خاك بقيع را به سر و رويش مىكشد و تو از پشت شبكهها فقط نظارهگرى.
اينجا تنها جايى نيست كه تو ماندهاى و دل مىرود.
وارد حرم كه مىشوى، دلت زمين مىخورد، مىشكند، ويران مىشود و تكه تكه، خود را به منبر پيامبر گرامى خدا مىرساند.
به باب خانۀ فاطمه عليها السلام كه مىرسى، هرچه از زيارت بلدى، بلند بلند مىخوانى.
و دلت كنارِ در، سر بر درِ نيمسوخته نهاده و روضه مىخواند.
وقت وداع از مدينه كه مىرسد، بغض گلويت را مىفشارد، تحمّل اين هجران سخت است.
آيا بازهم مدينه را خواهى ديد؟ در بينالحرمين كه مىگويند روزى كوچه پس كوچههاى بنىهاشم بوده است، بازهم دلت زمين خواهد خورد؟!
آيا وداع از مدينه، وداع با رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله است؟! وداع با فاطمه است؟! وداع با ائمۀ بقيع است؟! و وداع با مهدىست(عج)؟!
نه هرگز، وداع نه، هرگز وداع نمىكنم كه سلام مىدهم به مدينه و براى هميشه به ياد خواهم سپرد، ميخ در