143مانده است. انگار هنوز خاطرۀ چادر خاكى و نالۀ وا ابتاه برايش نمرده است و از اين فراموشى مردمان، سخت مىسوزد و مىسوزاند.
به مدينه كه برسى، انگار اين قفسۀ سينه، تاب نگهداشتن قلبت را ندارد، انگار چيزى روى دلت سنگينى مىكند، انگار قلبت زار مىزند و مىگريد.
به مدينه كه برسى، تازه مىفهمى، غربت يعنى چه؟ سرگردانى چه معنا دارد؟ ولايت هميشه در ميان مردمان غريب است و مظلوم ! تازه مىدانى كه جستجو، يافتن و رسيدن به چه معناست.
به مدينه كه برسى، همگام با دلت آرام و سنگين قدم برمىدارى، پاهايت از چند پيچ و خم مىگذرد و دل با تو مىآيد.
لحظاتى بعد دلت دربرابر اين همه غربت و غريبى زانو مىزند، به خاك مىافتد و زار مىزند.
گاه روبهروى گنبد سبز مىايستى، سلام مىدهى و اداى احترام مىكنى و گاه رو به بقيع، و ديدن اين همه غربت از پس پنجرهها، دلت را سخت مىفشارد.
بايد همچنان پشت شبكههاى غريب بقيع بمانى.
پاهايت پشت شبكهها مىماند، دستهايت به شبكهها گره مىخورد.
اشك راه خود را مىجويد و همچنان سيلآسا مىبارد، ديدگانت آن سوى شبكهها را مىكاود و دلت اذن