142
در اسرار حج
مژگان سككى
به شكوه قبۀ خضرا، به غربت بقيع، به سرگردانى كبوترهاى بىتاب.
به صفاى زمزم، به خوف و رجاى صفا، الهى بخوانمان...
اين دل، سخت تنگ است و بىقرار...
اينك من ماندهام و انبوهِ يادى از ماندنها، رفتنها، نمىدانم يافتنها، جُستنها، رسيدنها، لبيكها، سوختنها و هزاران سوزِ دل و اشك ديده.
به مدينه كه نزديك مىشوى، كسى را نمىخواهى تا برايت بگويد كه به مدينه نزديك مىشوى، اين نزديكى را از غمى كه بر دلت سنگينى مىكند، خوب مىخوانى، بازهم نيازى نيست تا برايت بگويند مدينه كجاست، چه ديده و چه كشيده است؟ اين را از سوز نخلهاى آرام امّا گُرگرفتهاش مىتوان فهميد!
به مدينه كه برسى، زمين از اين همه بىولايىها و بىمهرىها و بىوفايىها، تب كرده است و مىسوزد و مىسوزاند و آفتاب انگار هنوز خاطرۀ ديوار و در، يادش