139زائران، و شرطهها ايستاده بر در آن، تا كسى وارد نشود. و همه با نگاه حسرت به ناودان طلا مىنگرند، در آرزوى نوشيدن جرعهاى از مىِ محبتِ ساقى.
باران شدّت گرفت، احساس كردم كه ديگر از تمام وجودم اشك مىبارد و نه فقط از چشمم. خدايا ! براى رسيدن به جرعهاى از مى محبت تو، چه لازم است؟ توفيق عبادت، بندگى و...؟
نمىدانم آن قدر مىدانم كه هر چه هست كوشش مىخواهد و سعى، همچنان كه آب زمزم با سعى تا به امروز مىجوشد ولى در آنجا كوشش هم به تنهايى كارساز نبود:
تا كه از جانب معشوق نباشد كششى
كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد
شرطهها براى ورود زائران سختگيرى مىكنند، ناگهان از ناودان كعبۀ عشق مى محبت جارى شد و سرمستان حريم كعبه بىسر و پا گشتند. بىآنكه توجهى به شرطهها بنمايند، به داخل حجر ريختند و من هنوز پشت ديوار و در فكر اينكه چه كنم؟! پس دانستم سرمست شدن عروج مىخواهد و صعود و هيكل بىرمقم را به بالاى ديوار حجر كشانده، به اصطلاحِ خودم عروج كردم، باز هم به خود شك كردم و با خود گفتم:
كه ناكس كس نمىگردد از اين بالا نشستنها