138سراب را هم نديدم، پس چه كنم؟ اشك هم كه نمىبارد تا صافى مزرعه دل به وجود آيد. خداوندا ! مرحمتى بنما.
امشب از بسكه به خود ناليدم آسمان هم از نالۀ خشك و سرد من به ناله درآمد. چه نالهاى ! امّا دل من دل شير شده بود و از هيچ نمىترسيد، حتى از غرش آسمان.
قطراتى از آب به گونههايم نشست، شك كردم چه عجب ! خطاب به چشمم كه: هان ! تو مىبارى يا آسمان. پس از مدتى در آن مطاف كه انسان بسيار شك مىكند، از شك به درآمده ديدم كه نه، از چشم خيرى نمىرسد مگر اينكه آسمان ببارد و اتفاقاً چنين هم شد.
از قديم و نديم از حجر اسماعيل و ناودان طلاى آويزان بر بالاى خانۀ كعبه و آب باران ناودان طلا بسيار شنيده بودم.
تا حجر زياد فاصله داشت و باران اميد هم از آسمان باريدن گرفت. لنگان لنگان تا پشت ديوار حجر به راه افتادم با اين زمزمه:
آبرو مىرود اى ابرِ خطا پوش ببار
كه به ديوان عمل نامه سياه آمدهام
در اين حال بود كه بانگ فرياد تكبير طائفان كعبه آمال همراه با نگاه عميقشان به آسمان بالا رفت. خود را به سرعت به پشت حجر رساندم. خدايا ! حجر خالى از