137
مى محبت از باده ساقى
مقداد نمكى
امشب از بادۀ ساقى مى محبّت نوشيدم. باده، كعبه معشوق بود و ساقى خداى كعبه و مى آب بارانى كه از ناودان طلاى خانه جارى شد و سر و روى اين بىآبرو را آبرو داد.
اززمانى كه وارد مكه شده، آن همه شكوه و عظمت را ديدم، بهت زده و حيران و سر در گمم. خدايا ! سه روز است كه من آمدهام ولى هنوز نه سنگ سياهى بوسيدهام، نه ركن يمانى و نه پردهاى، مات و سرگردان كه به كجا آمدهام و براى چه؟ بدتر از همه اين كه چشمۀ چشمم از اشك خشك مانده، چشمى كه بايد بر آتش گناهان ببارد، خداى من !
ما به اين در، نه پىِ حشمت و جاه آمدهايم
از بدِ حادثه اينجا به پناه آمدهايم
هر دور كه پيرامون حريمت گشتم، گويى دوباره به جاى اول برگشتم، بىآنكه چيزى حاصل شود. از آب زمزم نوشيدم، سيراب نشدم. به صفا رفتم حتى