109برخوردار شدم. گروه كاروانيانِ ثابت يا ميهمانداران ايرانىِ ما در مدينه، بامحبّتتر از گروه مستقر در مكه بودند. يا با حال و هواى چنين سفرهايى بيشتر آشنايى داشتند. در مكه جلسۀ خدا حافظى در هتل، شور و حال جلسۀ خداحافظى در مدينه را نداشت. شايد هم هيچيك از زائران حال و حوصلۀ كافى نداشتند. در نهايتِ غم بودند، مىدانستند كه ساعتى ديگر بايد اين سرزمين الهى را ترك كنند و به ديار غربت بازگردند. هيچ اميد ديگرى باقى نمانده بود.
درطول پنجاه وپنج سال عمرم، درداخل وخارج، سفرهاى زيادى داشتم؛ چه در زمان تجرّد كه نيمِ كمترِ عمرم را تشكيل مىدهد و چه بعد از ازدواج، چه با همسر و فرزندانم و چه بدون آنان. بايد بگويم كه هيچيك از آن سفرها قابل مقايسه با اين سفر نبودند. سرزمينهاى زيباى كشورمان، سرزمينهاى زيباى آسيا يا اروپا، به هيچ وجه زيبايى، شكوه و عظمت اين سرزمين خشك و بيابانى را ندارند.
در سفرها افراد زيادى را ديدهام كه براى خانه و خانوادهشان بسيار دلتنگ مىشوند و اصطلاحاً به آنان «منزلزده»، كه نوعى بيمارى تلّقى مىشود، اطلاق مىكنند. اما در اين سفر، با اينكه بيشتر مسافران را جوانان تشكيل مىدادند و شايد اين نخستين سفر در زندگى آنان بود؛ آن هم سفرى به خارج از كشور، نديدم و