186نسبت به حضرت حمزه قرار دادهاند.
و اين داستان نيز در صحيح بخارى بهفاصلۀ كمى، پس از نقل داستان شراب خوردن حمزه نقل شده است و ما اكنون ترجمۀ آن بخش از جريان را كه به بحث ما مربوط است، در اينجا مىآوريم:
آرى، بخارى از جعفربن عمر نقل مىكند كه بههمراه عبيداللّٰهبن عدى وارد شهر حمص شد و چون وحشى در آن شهر سكونت داشت خواستند با وى ملاقات كنند و چگونگى به شهادت رساندن حمزه را از زبان خود او بشنوند، وحشى هم اين جريان را، از آغاز تصميمگيرى بر قتل آنحضرت تا مرحلۀ آخر، توضيح داد و افزود: پس از گذشت مدتى از اين ماجرا، بهملاقات پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم، آن حضرت وقتى مرا شناخت، فرمود: از من دورشو تا قيافه وچهرهات رانبينم؛ «فَهَل تَسْتَطِيع أن تغيب عنّىوَجهك؟». وحشى مىگويد: من هم تا پيامبر زنده بود با او مواجه نشدم و پس از رحلت آنحضرت، چون از خروج «مُسيلمۀ كذّاب» آگاهى يافتم، به خود گفتم: خوب است من هم در جنگ با او با مسلمانان شركت كنم و اگر بتوانم در اين جنگ او را بكشم، كفارۀ قتل حمزه خواهد شد؛ زيرا اگر مسلمانى را كشتهام، در مقابل آن كافرى را هم بههلاكت رسانيدهام. در صحنۀ جنگ مسيلمه را ديدم كه مانند شترى خشمگين به ديوار كهنهاى تكيه كرده بود، حربهام را بهسويش نشانه رفتم كه به سينهاش فرو رفت و از پشت سرش بيرون آمد و همزمان مردى از انصار فرا رسيد و شمشير بر فرقش زد و