137انديشه كردم كه در طور اين جوان سرّى است، يا معشوقى است كه به راه عشقش مىبرند، يا عاشقى است كه از منزلگاه نياز به خلوت نازش مىرسانند. از وى سؤال كردم: اى جوان كجا مىروى؟ گفت: به خانه.
گفتم: كدام خانه؟ گفت: خانۀ پربهانه، كه خلقى را آواره كرده است. من نيز مىروم كه ببينم سرگشتگان به كجا مىروند و كه را خواهند ديد و از اين خرمن چه خوشه خواهند چيد؟ گفتم: اين چه استعداد را0 است كه تو دارى؟ مگر از صعوبت باديه خبرندارى؟ گفت: دوست، آوارگى ما خواهد، رفتن حج بهانه افتاده است.
گفتم: اى جوان برگرد! گفت نه من به اختيار مىروم از قفاى او آن دو كمند عنبرين مىبردم كشان كشان
كهاى فلان! معذور دار كه چنين آوردهاند.
گفتم: اين سيب را چرا مىبويى؟ گفت: تا مرا از حَرّ سموم اين باديۀ بلاانگيز نگاه دارد، كه با شميم برگ گل خو كردهام و در حريم آغوش دلبران خفتهام و از نسيم اقبال محبوبان شكفتهام.
گفتم: بيا تا با هم مرافقت نماييم.