136
حكايتى زيبا
يكى از اكابر گويد:
به نيّت حج به بازار بغداد شدم، جوانى زيبا صورت را ديدم قَصَبِ مُعلَم 1 بر سر و حلّۀ كتان در بر و كفشى زرنشان در پا، به رسم نازكان هر چه تمامتر مىخراميد و سيبى در دست داشت و مىبوييد. گويى كه مىچكيد زگلبرگ عارضش برخاك، قطرههاى گلاب عقيق فام
روزى كه قافله روان شد من نيز رفتم. در منزل ديگر جوان را ديدم نعلينى در پا كرده و دستار مصرى در سر، گلاب بر خود مىفشاند، بر مثال كسى كه به گلزار رود و مىخراميد.