89رفقايش سخت پريشان شدند و مىگفتند:مدتها زحمت كشيديم و تدارك سفر مكه ديديم و قريب يك ماه در راه صدمهها ديديم و ما نمىتوانيم مراجعت كنيم.
آقاى بلادى فرمود:چون شدت اضطراب شيخ را ديدم برايش رقت نمودم و براى اين كه مشغول و مأنوس شود مسجد خود را در اختيارش گذاشته،خواهش كردم در آن جا نماز جماعت بخواند و به منبر رود.قبول كرد و شبها بعد از نماز منبر مىرفت.سپس خودش روى منبر و رفقايش در مجلس با دل سوخته،خدا را مىخواندند و ختم«امن يجيب»و توسّل به حضرت سيد الشهداء عليه السلام را مىگفتند،به طورى كه صداى ضجه و نالۀ ايشان هر شنوندهاى را منقلب مىساخت.
پس از چند شب كه با اين حالت پريشانى خدا را مىخواندند و مىگفتند ما نمىتوانيم برگرديم و بايد ما را به مقصد برسانى،ناگاه روزى از طرف كنسول گرى انگليس دنبال آنان آمدند و گفتند بياييد تا به شما اجازۀ خروج داده شود.همه با خوشحالى رفتند و اجازه گرفتند و حركت كردند. 1
خواب مادر
شيخ عبدالكريم آل محى الدين حكايت مىكرد كه:مادرم روزى خطاب به من گفت:خواب ديدم كه امام عصر (عج) به دنبال تو فرستاده و تو را با خويش به حج خانه خدا برده است.مدتى از اين جريان گذشت و خواب مادرم را فراموش كردم تا آن كه يك روز ميرزاى شيرازى كسى را