179
گواهى حجرالاسود
ابو سعيد خدرى گويد:ما با عمر در اوّلين حجّى كه در زمان خلافتش كرد،حجّ نموديم.چون عمر داخل مسجدالحرام شد،به حجرالاسود نزديك شد و آن را بوسيد و به آن دست ماليد و سپس گفت:من حقاً مىدانم كه تو سنگى بيش نيستى! نه نفعى از تو ساخته است و نه ضررى و اگر من نمىديدم كه رسول اللّٰه تو را مىبوسد و دست به تو مىمالد،هر آينه هيچ گاه تو را نمىبوسيدم و دستهاى خود را به تو نمىزدم.در اين جا على عليه السلام فرمود:اى عمر! اين سنگ هر آينه نفع مىدهد و ضرر مىرساند.
خداوند تعالى مىفرمايد:«و ياد بياور اى پيامبر آن زمانى كه خداوند ذرّيۀ بنى آدم را از پشت ايشان بيرون كشيد و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟
همه گفتند:آرى!»
و چون آنان را براى توحيد گواه گرفت و آنها اقرار و اعتراف كردند به آن كه خداوند پروردگار صاحب عزّت و جلالت است،با اين عهد و پيمان را بر روى پوست نازكى نوشت و به اين سنگ (حجرالاسود) خورانيد.
آگاه باش اى عمر! كه اين سنگ سياه،دو چشم دارد و يك زبان و دو لب دارد و در روز قيامت گواهى به برخوردها و آمدنهاى مردم بدين جا مىكند و اين سنگ امين خداى-عزّوجلّ-در اين مكان است.
عمر گفت:اى اباالحسن! خداوند مرا در جايى كه تو نباشى زنده نگذارد. 1