150
دلم خون كرد و آتش در منانداخت
شبلى از او پرسيد:اى جوان! چرا چنين از خود بىخود گشتهاى؟
گفت:اى شيخ يگانه! چه كسى اين برگ جاودانه را دارد.من مست اين معمّا ندانم كه مىگويد يا تو باش و يا همۀ ما.من از آن مىسوزم و از آن مىگذرم كه مويى در من نمىگنجد.
تو خود در چشم خود نشستى
آرى هر كس در اين مكان ربّانى بيايد،به اسرارى پىببرد و رازها بياموزد.اينجا مهبط ملائكه و مشهد عارفان باللّٰه است.اگر كسى بتواند درد عشق را به جان خودش بچشاند،ديگر از خود بىخود گشته وفناى فى اللّٰه خواهد شد. 1
مرا چيزى نيست،جز جان
مالك بن دينار گويد:به جهت حجّ عازم مكّه شدم.در طول راه جوانى را ديدم كه به وقت شب،سر خود را به آسمان بلند كرده،چنين مىگويد:
«اى خدايى كه طاعات بندگان او را مسرور نمىكند و مخالفت و عصيان بندگان به وى ضررى نمىرساند! عطا فرما به من چيزى را كه تو را مسرور گرداند،عفو فرما به جهت من چيزى را كه ضررى به تو ندارد».
مالك گويد:زمانى كه حجاج احرام بستند ولبيّك مىگفتند،او ساكت