148مىدانى؟ گفت:او پسر من بود،از وى آزرده بودم كه بدون اجازه من مىرود.به او گفتم:چون از بصره خارج شوى،خداى تعالى تو را در زمين فرو برد.حق تعالى دعاى مرا اجابت كرد. 1
عزيزترين مردم
ابراهيم خوّاص گويد:جوانى را در حرم ديدم كه جامههاى احرام به تن داشت.او بسيار طواف مىكرد و بسيار نماز مىگزارد.من او را به گونهاى ديدم كه گويا از همه چيز بريده و فقط مشغول به خداست.پس محبتش در قلب من داخل شد،چهارصد درهم داشتم،آنها را برداشته به طرف او-كه در پشت مقام نشسته بود-رفتم و به يك طرف جامههايش گذاشتم.به او گفتم:اى برادر! اينها را براى رفع حاجتهايت صرف كن.او برخاست و درهمها را به زمين انداخت و گفت:اى ابراهيم! من اين حالت و معنويت را به هفتصد هزار دينار خريدهام،حال تو مىخواهى با اين چيزهاى چركين مرا از خداى باز دارى؟
ابراهيم گويد:من در نزد خود خوارى و ذلّتى احساس كردم،نشستم و آن درهمها را از ميان ريگها جمع كردم-در آن حال در نظرم كسى از آن جوان عزيزتر نبود-او هم به من نگاه مىكرد و سپس از من دور گرديد. 2
قربانى جان
مالك بن دينار گويد:
جوانى را در منا ديدم كه مىگويد:پروردگارا! همانا مردم قربانى