147در پى داشته باشد.پروردگارا! عقوبت و ادب كردن تو جز با آتش نيست و...او در اين حال بود كه فجر طالع شد.
مالك گويد:من دستانم را بر سرم گذاشتم و با گريه و ناراحتى گفتم:
مادرت به عزايت بنشيند مالك! در اين شب،نوجوانى در عبادت بر تو سبقت گرفت. 1
ترس از خدا
يكى از گذشتگان گويد:در موقف عرفه جوانى را ديدم كه سرش را به طرف زمين گرفته بود و هيچ حركتى نمىكرد و چيزى نمىگفت،در حالى كه همۀ مردم در عرفات بودند (و راز ونياز مىكردند و حاجت مىخواستند).من به او گفتم:اى جوان! دستانت را براى دعا كردن بگشاى كه اين جا،جايگاه دعاست.به من گفت:با اين وحشت و ترس چه كنم؟ گفتم:اين روز،روز بخشش گناهان است،سپس او دستانش را از هم گشود و در حال دعا بود كه از دنيا رفت. 2
نافرمانى پدر
يكى از بزرگان بصره گفت:خواستم به سفر حج بروم،از بصره خارج شدم در راه جوانى را ديدم كه پشت سر من مىآمد و عصايى در دست به تعجيل مىرفت.چون كمى از من دور شد،ديدم كه ناگهان فريادى برآورد و در زمين فرو رفت.مشك و عصاى او ماند.من متحيّر شدم،پير مردى را ديدم كه مىآيد.او از من پرسيد:در زمين فرو شد؟ گفتم:آرى،تو از كجا