129
غلامى خاشع و خاضع
آوردهاند،بزرگى گفت:در مسجدالحرام طواف مىكردم.گفتم غلامى را ديدم كه با خضوع و خشوع نماز مىكرد و باكسى سخن نمىگفت.با خود گفتم:از اين غلام بوى آشنايى مىآيد؛پس به او گفتم:اى بندۀ خدا! توقّف كن تا باتو سخنى بگويم.گفت:از خواجۀ خود اجازه ندارم،امشب از خواجۀ خود دستورى مىخواهم و فردا سخن تو را مىشنوم.به او گفتم:
به اين طريق كه نماز به جا مىآورى و طواف مىكنى،مىدانم كه در نزد خدا قرب و منزلتى دارى،هيچ حاجتى از خداى تعالىٰ خواستهاى كه اجابت شده باشد گفت:آرى،روزى در مناجات گفتم:خداوندا! يكى از اهل عذاب را به من بنما تا او را ببينم.آوازى برآمد كه به فلان وادى برو.
چون به آن جا رسيدم شخصى را ديدم كه تمام اعضاى او سياه شده و آتش در روى او افتاده و مار عظيمى بر او پيچيده،هر لحظه او را زخم مىزند.
گفتم:اى بدبخت! تو در دنيا چه عمل داشتهاى كه به اين عذاب گرفتار شدهاى؟ گفت:من حجاج بن يوسفم.براى ظلم و تعدّى كه بر مسلمانان كردهام،مرا عذاب مىكنند.و اين عذاب كه حال مشاهده مىكنى براى آن است كه روزى بر عالمى ظلم كردم و او را رنجانيدم. 1
سفارش به تقوا
موسم حجّ بود.عبدالملك خليفه هم به قصد حجّ در مكّه بود.روزى در مجلس خود بر تخت نشسته بود و اشراف از هر قبيله حضور داشتند.