128حجّاج گفت:آن مرد را حاضر كنيد.وقتى او را آوردند،حجّاج پرسيد:
اى مرد! كيستى؟ گفت:از مسلمانانم.حجّاج گفت:من از شهر و قبيلهات مىپرسم.آن شخص گفت:از اهل يمنم.حجاج گفت:برادرم محمد را كه والى و حاكم يمن است،چگونه ديدى؟ گفت:او را مردى تن پرور و تجمّلاتى كه بسيار به لباس حرير و سواركارى و ولخرجى و شهوترانى علاقهمند بود،يافتم.
حجاج گفت:من از سيره و رفتار او پرسيدم؟ آن مرد گفت:او را مردى ظالم و ستمگر خونريز،فرمان بردار مخلوق و عصيانگر نسبت به خالق يافتم.
حجّاج گفت:با اين كه مقام و منزلت او را نسبت به من مىدانى،نسبت به او اين چنين جسورانه حرف مىزنى؟ آن شخص گفت:آيا مكان و منزلت او نسبت به تو از مكان و منزلت من نسبت به خدا بيشتر است كه من زائر خانۀ خدا و مصدق پيامبر او هستم؟ آن وقت بدون اجازه خارج شد و رفت.طاووس گويد:من به دنبال او رفتم و به او گفتم:اى مرد! مرا به مصاحبت خود قبول كن.گفت:من ديدم مردم دربارۀ دين خود از تو استفتا مىكردند،آن وقت تو در اين مكان مقدّس و گرامى با آن ظالم مشغول صحبت بودى؟ گفتم:مرا هم مانند تو مجبوراً آورده بودند.گفت:
آيا تو نمىتوانستى او را موعظه و نصيحت كنى كه به رعيت ستم نكند؟ گفتم:«استغفر اللّٰه ربّى و اتوب اليه»اكنون مرا قبول كن.گفت:من هم صحبتى شديد الغيرة دارم كه اگر با كس ديگرانس بگيرم،مرا ول مىكند.
اين را گفت و مرا گذاشت و رفت. 1