102سلام گفت و نشست.شيخ حسن گويد:از آمدن او هيبت برمن غالب شدو مبهوت شدم و قدرت بر سخن گفتن نداشتم.پس او با من سخن گفت به كلامى كه ياد ندارم،سپس برخاست و چون از خيمه بيرون رفت،چيزى كه اميد آن را داشتم به خاطرم رسيد.باعجلۀ تمام برخاستم،پس او را نديدم و از اصحاب خود پرسيدم،گفتند:ما كسى را نديدهايم كه داخل خيمۀ شما شده باشد. 1
يك طاقه گل سرخ
ميرزا محمد استرآبادى گفت:
شبى در حوالى بيت اللّٰه الحرام مشغول طواف بودم،ناگاه جوان نيكورويى را ديدم كه مشغول طواف بود.چون نزديك من رسيد يك طاقۀ گل سرخ به من داد (آن وقت موسم گل نبود) من آن گل را گرفتم و گفتم:
اين از كجاست،اى سيد من!؟
فرمود:از خرابات براى من آوردهاند.آن گاه از نظر من غايب شد و من او را نديدم،بعداً متوجه شدم،آن آقا،كسى نبود جز مولاى خوبان حضرت صاحب الزمان عليه السلام. 2
يا ابا صالح!
شخصى به نام شيخ قاسم بسيار به حج مىرفت و از مسافرتهايش خاطرات شيرين داشت،مىگفت:در يكى از سفرهايم يك روز از پيادهروى خسته شدم.به سايه درختى رفتم تا چند لحظهاى استراحت كنم،