82داشتم مىتركيدم! اين گريه واقعاً بيچارهام كرده! مانع كارم مىشود. به خودم نهيب مىزنم! حواسم را متوجه چيزهاى ديگر مىكنم تا لااقل جمله را يك بار به خوبى همراه آقاى روحانى ادا كنم. بالاخره به هر جان كندنى بود به دنبال آقاى روحانى، داخل مسجد گفتم: «لبَّيك، اللّهم لبَّيك، لبَّيك لا شريكَ لَكَ لبَّيك...» آه! خدا را شكر كه گريه لااقل يك لحظه امانم داد و به تو لبيك گفتم. خدايا! به فرمانم! به فرمانم. بارالها به فرمانم! شريكى براى تو نيست، به فرمانم كه حمد و نعمت براى توست و پادشاهى مخصوص توست، شريكى برايت نيست به فرمانم...!
از نماز مغرب و عشاء چيزى خاطرم نيست. اگر اشتباه نكنم جايى از مسجد رفتم كه پرده كشيده بودند. خانمها آن طرف و آقايان اين طرف.
نماز جماعت به جا آورديم. ولى اين را خوب به خاطر دارم كه وقتى از مسجد بيرون رفتيم و داخل صحن حياط شديم، حالت غير قابل وصفى داشتم. صحن مسجد مملو از درخت با برگهاى تازه و سبز! من حالا حق ندارم به اين پشهها، به آن پروانهها، چپ نگاه كنم! حالا ديگر حق ندارم به همسرم با شهوت نگاه كنم و تماس بگيرم!... مانند فردى كه روى طناب راه مىرود، ششدانگ حواسم را جمع كردم كه خيلى خيلى مواظب اعمال و رفتار و گفتارم باشم، و هر كارى كه مىخواهم انجام دهم، محرّمات را به ياد بياورم. اگر اجازۀ انجام دادنش را دارم، انجام دهم. آه خداى من! اگر اتوبوس نبود و ما ناچاراً با اين وضع مجبور مىشديم تا خانۀ خدا پياده و يا با اسب و شتر برويم، و چهار صد و اندى كيلومتر راه را حداقل در 25 تا 30 روز طى مىكرديم، چه مىشد؟! واى كه حج يعنى آن. جداً عجب رياضتى! عجب تمرينى! 25 تا 30 روز در بيابانها همراه با كاروان و همراه همسرت راه بروى و خطا نكنى! اللّٰه اكبر!