83
اژدها نمرده است
آرام آرام، با لباس احرام مسجد را ترك كردم. كيسهاى پلاستيكى در دست دارم كه لباسهايم را در آن ريختهام. ترسم كمى فروكش كرده است. به اتوبوس رسيدم. دقيق شماره و علائم آن را نگاه كردم تا اشتباه سوار نشوم. با هيچ كس حرف نزدم. به جايى هم نگاه نكردم. «آرام برو، آرام بيا كه گربه شاخت نزند». در همان صندلىام قرار گرفتم. جاى همسرم خالى ماند تا كسى ديگر بنشيند. حالا ديگر تا اعمال به نحو صحيح انجام نشود؛ همسرمدركنارم نخواهد بود.
سرم را پايين انداختم. مرتب لبَّيك را تكرار مىكردم. به هيچ طرف نگاه نمىكردم تا نكند خداى ناكرده اشتباهى رخ دهد. پنج شش دقيقه بعد فردى در كنارم نشست. بدون اين كه نگاهش كنم، متوجه شدم كه فردى تنومند و نسبتاً مسن است. زيرا وقتى نشست صندلى فرو رفت و فشار تنش را هم در بازوهايم احساس كردم. صداى نفس نفس زدنش را هم كاملاً مىشنيدم.
يك ربع بعد كه ماشين آماده حركت بود، صداى همسرم را از يكى دو رديف پشت سر شنيدم كه گفت:
- خانم، من ساكم را اين جا گذاشتم كه بيايم پهلوى شما بنشينم. ساكم را چه كار كرديد؟
- نمىدانم. اين خانم دوست من آمد اين جا نشست، شما برويد صندلى ديگر!
- پس ساكم كجا است؟
- ساك شما را صندلى عقبتر گذاشتم.
- آن جا هم كه پر است و ساكم نيست؟