81خطور كرد كه كلمۀ لبيك كه به ظاهر يعنى «آرى»، در واقع پاسخ به يك ندادهنده است.
يعنى مثلاً خداوند بنده را به خانۀ خود دعوت كرده و حالا من بايد بگويم آرى خدايا! آرى. اى كسى كه شريكى ندارى، آرى!
بى اختيار فريادى كشيدم! نمىدانم چرا! بدنم كاملاً مىلرزيد.
خوشبختانه داخل دوش حمام شده بودم و كسى مرا نمىديد.
صداى شرشر دوشها و صداى لبيك گفتن كاروانى ديگر، سبب شد كه كسى فريادم را نشنيد. همچنان كه دوش مىگرفتم، خواستم جمله را تكرار كنم تا ياد بگيرم. ديدم به محض اين كه مىخواهم بگويم لبيك؛ انفجارى درونى همراه با گريه در من ايجاد مىشود و جمله را نمىتوانم تا آخر به خوبى بيان كنم! چند بار لَ - لَ گفتم! ولى هنوز حتى كلمه لبيك را نگفته، منفجر مىشوم! نمىدانم چه كنم؟ خدايا كمكم كن!
عجب اين گريه هم وقت گير آورده! دوش گرفتن را كمى طول دادم تا بيشتر بگريم و دلم را خالى كنم، كه بتوانم جمله را ادا كنم. در زير دوش و همراه گريه 10-15 بارى جمله را ناقص گفتم، تا بالاخره يكى دو بار را توانستم تا آخر بخوانم.
دوش گرفتم و لباس احرام را پوشيدم، نزد روحانى برگشتم، 20 تا 25 نفر مرد آماده بودند. روحانى همه را نزد خود فرا خواند تا صدايش را بشنوند، بعد دوبار نيت را با صداى بلند گفت. همۀ ما هم كلمه به كلمه حرفهاى او را تكرار كرديم. جملهاى كه روحانى گفت دقيقاً به خاطرم نيست، ولى به گمانم اين جمله بود: «خدايا! در اين مكان مقدس مُحْرِم مىشوم براى عمرۀ مفرده ... قربتاً الى اللّٰه»
بعد روحانى گفت: حالا من لبَّيك را مىگويم و شما تكرار كنيد.»