80حواسم را به هم زده بود و به علاوه قلم و كاغذ هم همراه نداشتم كه لحظات را بنويسم. فقط يادم هست كه با دقّت حرفهاى روحانى را گوش مىدادم.
روحانى ريزهكارىهاى احرام و لبيك گفتن را براى ما، براى چندمين بار گفت و بعد هر كداممان به يك دوش حمّام رفتيم تا غسل كنيم و براى محرم شدن آماده شويم. يادم افتاد كه در كتابى كه با خودم به سفر آورده بودم نوشته بود: «حضرت امام صادق عليه السلام موقع لبيك گفتن رنگش دگرگون مىشد و مىلرزيد و مىفرمود: «مىترسم وقتى كه لبيك مىگويم خداوند بفرمايد: «لاٰ لَبَيكْ».
عجب هنگامهاى است! عجب لحظۀ عظيم و خطيرى است! عجب جايى است! عجب جملهاى است! جملهاى كه به محض گفتن آن، انقلابى در فضا، در كائنات، در فرد، در طبيعت، ايجاد مىشود! تا جمله را نگفتى، انگار كسى به تو كارى ندارد، ولى به محض اين كه گفتى، واى كه چه مىشود؟
بايد بقيه را كاملاً صحيح انجام دهى، هر اشتباه موجب فعل حرام و يا كفاره مىشود.
- همسرت نمىتواند با تو تماس داشته باشد تا بقيۀ اعمال را صحيح انجام دهى!
- رابطهات با طبيعت جور ديگرى مىشود و تو ديگر حق ندارى پشهاى بيازارى و برگى از درخت بكنى!
- بدون چون و چرا مجبور به انجام دستورالعمل جديد مىشوى! عجب جملهاى! عجب جايى! عجب رمزى! عجب رازى!
همان طور كه به طرف دوش حمام مىرفتم، در يك لحظه به ذهنم