74آن طور كه سالكان انجام مىدهند. درست است كه رحمت خدا بى نهايت است ولى هر كسى هم حق دارد تا حدى توقع كند كه شايستگى آن را دارد.
من اگر توقع داشته باشم كه حتى يك لحظه در نماز، مانند حضرت على عليه السلام در نماز باشم اين مشابه آن است كه از خدا بخواهم به من قدرت زور بازو دهد تا سلسله جبال البرز را از جا بكنم. به هرحال يك شبانه روز نماز تمام شد كوچكترين تغيير حالتى در خودم نديدم. راحت و آرام به ستون تكيه دادم و ذكر يا «وهاب» را هزار بار تكرار كردم، چيزى دريافت نكردم. چند لحظه صبر و بعد چند صلوات فرستادم و تسبيح را در دست گرفتم و شروع كردم به ذكر «ياواحِدُ» چشمهايم بسته بود و ساعت را هم نگاه نمىكردم. پناه بر خدا، هر چه باداباد. يا واحدُ، ياواحدُ، ياواحدُ گفتم و گفتم و نمىدانم چقدر گفتم كه در يك لحظه شبح خودم را ديدم كه به ستون تكيه داده و دارد ذكر مىگويد. شبح مثل سايهاى چند بعدى بود.
خودم مثل نفر دومى، داشتم به شبح خودم نگاه مىكردم كه با چشمان بسته دارد ذكر مىخواند. خيلى دقّتكردم، ضمن ادامهى ذكر با نيروى فكر از دعاهاى ساير زائران مسجدالنبى صلى الله عليه و آله هم كمك گرفتم و مانند بوتهى پيچكى كه از تنهى درختان بالا مىرود، ذكر خودم را به ذكر و دعاى زائران متصل كردم تا شايد در لابلاى دعا و نيايش آنان، دعاى من هم در دفتر حق ثبت شود و خواستهام مورد اجابت قرار بگيرد. نمىدانم چند لحظه يا چند دقيقه گذشت كه شبح خودم را همچنان در حال ذكر ديدم منتها در يك صحراى تاريك! شبح كمى تاريك، اطرافش هم به فاصله 10 تا 20 متر كمى تاريك و از آن به بعد بسيار تاريك بود.
يكدفعه يك نقطهى نورانى بالاى سر شبح در فاصلهاى 10-15 مترى