70گلويش را گرفته بود. ما منتظر كه او زيارتنامه وداع با پيغمبر خدا را بخواند.
همه منتظر و بغض در گلو فشرده، آماده شنيدن بودند كه روحانى خواند «اَلسَلامُ عَلَيْكَ يا رسوُلَاللّٰه» . و هاىهاى گريه... اَلسَّلام عَليْكَ ايُها البشيرُ النَذير ، و باز هم گريه و گريه...» دوّم، وقتى كه همه، رو به خراسان ايستاديم و روحانى گفت: يا علىبن موسىالرضا! ما امروز مدينه را ترك مىكنيم و هفتۀ ديگر در مشهد به پابوس تو مىآييم. اگر از ما بپرسيد كه در مدينه آيا به زيارت جدّهام زهرا رفتيد يا نه، چه بگوييم؟ با اين جمله فغان همه را در آورد و تا دقايقى همه ناله مىكردند و زائرين خارجى هم با تعجب نگاه مىكردند كه چه شده؟ بعد دسته جمعى به بقيع رفتيم، خانمها بيرون ماندند. مردها با روحانى داخل بقيع شدند. گروهى از زائرين توجه مرا به خود جلب كرد. گروهى كه از ته دل مىگريستند، بدون اين كه آه و ناله كنند. صداى روضه خوان هم نمىآمد. از گروه خودم جدا شدم و داخل آن گروه شدم. روضه خوان آنها را هم پيدا كردم. كه خود مىگريست. چند لحظه ايستادم، تا گريهها فروكش كرد. روضه خوان كه يك روحانى ميانسال و اهل مشهد بود، با حرفهاى حساب شدهاش جگر همه را سوراخ سوراخ مىكرد. او فقط يك كلمه مىگفت. بعد خودش و همه، دقايقى مىگريستند. گوش دادم او مىگفت:
«اى على عليه السلام ...!، اى على عليه السلام ! سلام بر صبرت! و فغان و گريه گروه...! اى حسن عليه السلام ! سلام، سلام بر مظلوميت تو! و شدّت گريه...! اى فاطمه عليها السلام ! اى زهراى اطهر عليها السلام ! سلام بر گونه سيلى خوردهات...! واى كه چه شد!! گروه كه تا آن وقت يكنواخت و نسبتاً ملايم مىگريست يك باره منفجر شد. چنان گريهاى راه انداختند كه تمام زائرين ايرانى و خارجى متوقف شدند و شديداً تحت تأثير گروه قرار گرفتند.