67دست كردم به جيبم، سنگ هرمى سبز گونه را در آوردم، نگاهش كردم.
دوست داشتم ببوسم. اگر مىبوسيدم شايد هم گناه داشت و شايد هم نداشت، نمىدانم. فعلاً به سنگ علاقه پيدا كردهام، بايد آن را نگهدارم، به ايران ببرم، به خانهام و در طاقچه بگذارم تا هر وقت دلم هواى احد را كرد، به آن نگاه كنم و او برايم بگويد: از احد، از آن واقعۀ گم شده در تاريخ، از آن واقعهاى كه فقط قطرهاى از دريايش در اذهان و كتابها به جا مانده است.
سكوى ياران
يك هفته در مدينۀ منوّره هستم. هنوز از فيوضات سكوى اصحاب صفّه بهرهمند نشدهام. قبلاً دربارۀ اين سكو شنيدهام كه «عدهاى از ياران و سربازان پيامبر و همچنين تعدادى از مهاجرينى كه همراه پيامبر از مكه آمده بودند چون جا و مسكن نداشتند، شب و روزشان را در گوشهاى از مسجد پيغمبر مىگذراندند و مخارج آنان توسط رسول خدا تأمين مىشد كه از جملۀ اين افراد اباذر غفارى يار باوفاى پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام بود».
حالا نوبت آن است كه لااقل نيم ساعتى در جايى بنشينم كه روزگارى اباذر غفارى و ساير ياران پاكباخته و فداكار رسول خدا صلى الله عليه و آله روزگار مىگذراندند. به همسرم گفتم: به اتفاق نهنه گلوارى به حرم بروند و من هم زودتر و تنها، راه افتادم و مستقيماً به سكوى اصحاب صفّه رفتم. برعكس آن روز عصر شلوغتر از روزهاى ديگر بود. شايد هم به خاطر عصر جمعه كه در اين باره چيزى نمىدانستم كه چرا عصر جمعه سكوى صفه بايد اين همه شلوغ باشد؟