63هزاران سال در مسير رودخانه و يا ساحل دريايى بوده، در اثر غلتيدن ساييده شده و به اين شكل در آمده. پس به طور يقين اين سنگ را از آن پايينها به اين جا آوردهاند. داشتم فكر مىكردم. اصلاً يادم رفته بود كه كجايم. خودم را فراموش كرده بودم. يك دفعه نمىدانم چه شد! بدون اين كه فكر و انديشهاى كرده باشم، مثل كسى كه ناگهان احساس كند در كف دستش مار يا عقربى زهرآگين قرار دارد، يكباره با وحشت و لرز سنگ را پرت كردم. اگر اشتباه نكنم اول ترسيدم و سنگ را پرت كردم.
بعد فهميدم كه چرا پرت كردم. بله اين سنگ احتمالاً همان سنگى بوده كه در روز فاجعۀ احد يكى از كفار پرت كرد كه به دندان مبارك رسولخدا صلى الله عليه و آله خورد و يك دندانش را شكست. گريه شروع شد. گريهاى دردناك و عميق كه گويى از مغز استخوان تراوش مىكند.
سنگ كه بر اثر برخورد با يك تخته سنگ به طرفم برگشته بود در دو سه مترى من قرار داشت، همچنان در ديد چشم، لحظاتى گذشت نگاهى به سنگ كردم. اى دل غافل چرا بايد اين چنين قضاوت كنم؟ اگر اين سنگ زبان داشت به من چه مىگفت؟ بلند شدم، سنگ را برداشتم.
سرجايم نشستم. سنگ را با دستم تميز كردم، با نگاهم از او معذرت خواهى كردم. ولى سخت دلم مىخواست بشناسمش از كجا آمده؟ روز واقعه كجا بوده؟ چند بار پاى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، على عليه السلام حمزه سيدالشهداء و ساير ياران پيامبر به او خورده؟ آه...! كاش زبان تو را، اى سنگ صبور مىفهميدم! هزاران راز در دلت نهفته است كه هيچكدامشان را نمىدانم.
ولى كاش لااقل كمى از آن مىدانستم. صد سال پيش، هزار و چهارصد سال پيش كجا بودى و چه ديدى؟ آه...! بگو چه شنيدى؟ شيهۀ اسبان را، نعرۀ مردان را، تكبير على عليه السلام را! تكبير على عليه السلام را كه دل كوه را به لرزه