60فراموش مىشود بعضى چيزها، حتى وقايع مهم! حتى بهترين و عظيمترين واقعۀ عالم! دست چپم نگاه مىكنم. آن طرف تنگۀ عينين كه جاى اردوى ابوسفيان بوده و حالا هفتاد هشتاد خانۀ ويلايى و سفيد مربوط به خانوادههاى نسبتاً مرفه ساخته شده است. چندين اتومبيل لوكس هم در خانهها و توى كوچههايش ديده مىشود و مسيرى هم كه سپاه ابوسفيان ابتدا به لشكر اسلام هجوم آوره يك اتوبان وسيع تازه ساز است كه ماشينهاى لوكس به فاصله 100 تا 150 متر به سرعت در حركتند و اما اين طرف يعنى دست راستم و به طرف مدينه خانههايى فقيرنشين و 6-7 وانت بار و سوارى كرايهاى و امثال آن و ده دوازده كودك كه در يكى از كوچهها فوتبال بازى مىكنند و به ناگاه بينشان مشاجرهاى رخ مىدهد و زود هم صلح مىكنند و به بازى ادامه مىدهند. انگار نه انگار كه واقعهاى عجيب و عجيبتر از قربانى اسماعيل به دست ابراهيم در همين مكان اتفاق افتاده!!! اگر در منا قرار بود كه يك قربانى انجام گيرد كه به فرمان خدا انجام نشد، اين جا كه دهها و شايد هم صدها اسماعيل در اين قربانگاه قربانى شدند.
در اين جا خود ابراهيم هم و... يك باره منفجر شدم. چنان نعره زدم و فرياد كشيدم كه تصور كردم كودكان فوتبال باز در 300-400 متر آن طرفتر شنيديد. ولى باد در جهت ديگرى بود و صدايم را به ارتفاعات كوه برد. از يك جهت راضى بودم كه مانعى براى گريهام نيست. جاى فغان و فرياد همين جا است. آن قدر فرياد و ناله كردم كه تصور كردم، دارم ذوب مىشوم. شوخى كه نيست. در كنار يكى از بزرگترين قربانگاههاى مذهبى عالم نشسته و مىبينم كه چه سوت و كور است. قربانگاه منٰى و قربانگاه كربلا چه غوغايى است. ولى اين قربانگاه چه مظلوم! چه كسى