57مىشود. فقط اين يك شكاف است كه آن طرف هم شكافى مشابه دارد و آن پايين مىتواند محل تجمع و حركت دشمن باشد. 20 دقيقه يا بيشتر فرياد زدم! ناله كردم! سرم را كمى خم كردم تا اشكها به زمين بريزد و چفيهام بيشتر از اين خيس نشود. نمىدانم چه فايده دارد اين همه آه و ناله در آن ارتفاع! دنبال دليل و فلسفهاش نبودم. گريه است كه مىآيد و جلودارش هم نيستم. حاجآقا آن طرف شكاف در پناه تخته سنگى نشسته بود. داشت زيارتنامه و دعا مىخواند. فاصله دور بود. صداى همديگر را نمىشنيديم. ولى نمىدانم چه دعا يا زيارتنامهاى مىخواند كه حدود يك ساعت آرام و بىحركت نشسته بود. و اين برايم فرصتى بود تا پس از آرامش و تخليه هيجانات و فشار درونى حالا در پناه سنگى بنشينم تا هم باد اذيتم نكند و هم فكر كنم كه خوب، اگر قبول كنم كه محل حملۀ دشمن همين جا بوده كه صددرصد همين جا بوده، چون غير از اين راه، راه ديگرى نيست. پس بايد فهميد چگونه حمله كرده؟ پلاستيكى كه دستم بود باز كردم. كتاب را درآوردم يك مشت آجيلى هم كه ته پلاستيك، براى صبحانهام بود، پرت كردم دور. آخه خيلى سنگ دلى و بىاحساسى مىخواهد كه آدم در اين نقطه، بىخيال آجيل بخورد. كتاب را باز كردم تا ببينم در مورد كوه احد چه گفته شده است. نوشته شده بود: «با نخستين حملۀ مسلمانان سپاه مكه عقب نشست و سربازان اسلام به گردآورى غنيمت پرداختند. گروه تيراندازان هم براى آن كه از كسب غنيمت عقب نمانند، موضع خود را رها كردند. هر چند كه عبداللّٰه كوشيد مانع آنان شود، نپذيرفتند. همين كه آنان مدخل درّه را رها كردند، سواره نظام دشمن به سركردگى خالدبن وليد ناگهان بر سپاه اسلام حمله برد.»
عجب! اين كتاب كه توسط حوزه نمايندگى ولى فقيه در امور حج و