52رسول خدا صلى الله عليه و آله سلام داده باشم و او هم به بزرگوارى خودش پاسخ كه هيچى، فقط يك لحظه هم نگاهش به من دوخته شده باشد، از سرم هم زياد است. مگر من كىام كه پيش از اين از رسول خدا صلى الله عليه و آله انتظار داشته باشم؟
نزديكىهاى نماز رفتم در صف اول. هر كار كردم جايم ندادند. با پررويى هر چه تمامتر در صف دوم قرار گرفتم. حالا فقط نشستهام و تسبيحات حضرت زهرا را مىخوانم و چشمم هم به محراب است تا اين امام جماعت را ببينم.
بالاخره درى از روبهرو باز شد. دو شرطه همراه مردى درشت هيكل آمدند. مردى با لب و لوچه كلفت، صورت پر گوشت و چشمهاى نسبتاً درشت و ريش پر پشت و سياه، چفيه قرمز و عبايى خرمايى! چون دوست پادشاه عربستان است، لذا به اين سمت گمارده شده است و در محراب پيغمبر صلى الله عليه و آله بلكه در محرابى بزرگتر نماز مىخواند!
من كه در اين گونه افكار و خيالات بودم، يادم رفت وقتى كه پيشنماز عبارت «وَاعْتَدِلوا» را گفت، زود عقب جلو بروم و نوك انگشتان پايم را با اطرافيان در خط مستقيم قرار دهم. لذا سمت راستى با پايش به قوزك پايم زد تا به خود آمدم. نفر سمت چپ هم بيكار نايستاد به پهلويم زد. يعنى بجنب و... فهميدم كه اين افراد صفهاى اول و دوم نماز جماعت مسجدالنبى صلى الله عليه و آله حتماً آدمهاى خيلى متعصّب و مقرّراتى هستند.
كاش تكهسنگى بودم
بعد از دعا و زيارت در بقيع به اتفاق يك زائر روحانى به نام حاج آقاى صنايعى به طرف كوه احد راه افتاديم.