49پيش رفتم، مثل اكثر مردم. روزهاى قبل مراعات مىكردم. خيلى با ادب و آرام راه مىرفتم ولى امروز را «نه». نزديك ستون توبه جايى برايم پيدا شد. واقعاً حيرتانگيز بود. مگر مىشد با اين راحتى آن هم در چنين جايى، جايى پيدا كرد؟! حالا كه پيدا شده خدا را شكر. به اندازۀ عظمتش شكر، به اندازۀ شايستگىاش شكر. يادم رفت كه بگويم يك تسبيح را هم با خودم آورده بودم تا حساب كتاب را داشته باشم. دو بار تسبيح صدتائى را گرداندم و هر دفعه كه يك دانه تسبيح مىگردانم يك بار و با تشديد مىگفتم إِيّٰاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّٰاكَ نَسْتَعِينُ اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِيمَ كم كم متوجه شدم كه عجب دعايى هم نصيب من شده؟! «خدايا فقط تو را مىپرستم و از تو يارى مىجويم.» از اين بهتر نمىشود. هم دعا و هم يادگيرى و تمرين.
حالا كه در روضةالنبى صلى الله عليه و آله آن هم بين ستون توبه و سرير كه طبق احاديث رسول خدا صلى الله عليه و آله هر ركعت نماز با هزار ركعت و طبق گفته يكى از وعاظ هر ركعت معادل ده هزار ركعت ارزش دارد. به هر ترتيب با خواندن دويست بار آيه و 20 دو ركعتى نماز سروته قضيه را به هم آوردم. ولى خوب! هر چه خواستم خودم را به تجاهل بزنم و با 20 دو ركعتى تلافى دويست هزار دو ركعتى و يا با دويست بار آيه را خواندن تلافى دويست هزار اشتباه خواندن را بنمايم، ته قلبم گواهى مىداد اين طور نيست. اين يك به هزار و يك به ده هزارها به دردت نمىخورد. فقط يك راه دارى، فقط رحمت خدا و جبران اشتباهات گذشته! يك باره چنان منفجر شدم و هاق و هوقى راه انداختم كه از اطرافيان خجالت كشيدم. اين گريه، گريه شرمندگى بود كه خدايا! تو چقدر رحمانى؟! خدايا تو دلت بيشتر از خود بندگانت به آنها مىسوزد. خدايا تو فرصتهايى به دست بندگانت