44نشسته بودند. افراد نشسته ايرانى و عرب بودند با كمى سن بالا ولى آنها كه سرپا ايستاده بودند، اغلب اهل شرق دور بودند. مانند تايلند، مالزى، اندونزى و آن طرفها. در صف اول پيرمردى سفيدرو، قدبلند با موهايى مثل برف سفيد كه عبايى بر تن داشت، نشسته بود و مشغول دعا و ذكر بود. از شكل و شمايلش حدس زدم كه ايرانى و اهل شمال ايران باشد.
كنارش نشستم و زير زيركى كتابى كه در دست داشت نگاه كردم. ديدم بالاى صفحه نوشته شده «سيد رشتى». به پيرمرد سلام كردم و اجازه خواستم كتاب ديگرش را كه روى زمين بود بردارم و بخوانم. بالهجه شيرين رشتى گفت: «اين به درد شما نمىخورد!» سكوت كردم و چيزى نگفتم. ده دقيقه بعد گويى مرد مىخواست جواب سكوت معنى دارم را هم بدهد، لذا دعا خواندنش را متوقف كرد و آن كتاب را از روى زمين برداشت ولاى آن را باز كرد و گفت: «آخه ببين، پسر جان، كتابى كه مىخواهى اين نيست.» او درست مىگفت، ولى از كجا مىدانست؟ نمىدانم.
ساعت نزديك 4 صبح است. اغلب افراد كفش و دمپايى خود را توى پلاستيك و زير بغل گذاشتهاند و آماده شدهاند. من چرا اين كار را نكنم؟ كفشهايم را در دست گرفتم. آمادهى آماده. چند مأمور صد متر آن طرفتر به طرف در مسجد رفتند. مردم در اين جا به جنب و جوش بيشترى افتادند.
به محض اين كه آنها شروع به باز كردن در كردند، مردم چنان هجومى بردند كه كم بود حتى شرطه به زمين بخورد. كفشها در دست، و پا برهنه، به سرعت حركت كردم. وقتى به كفش كنى رسيدم. ديگر فرصت براى گذاشتن كفش نبود. لذا آنها را رها كردم. هر چه باداباد! در يك