43از ساعت 4 بعد از ظهر دهها مغازه را زيرورو كرديم. بعضى از مغازهها را هم بدون اين كه خودمان بفهميم چند بار مىرفتيم و خانمها چيزى را كه 20 دقيقه قبل ورانداز كرده و نپسنديده بودند، بار دوم يا سوم به گمان اين كه مغازه ديگرى است، آن كالا را مىپسنديدند و خيلى هم راضى كه آن قدر جستجو كردهاند كه كالاى مرغوب و ارزان خريدهاند.
البته مغازهدارها هم اينرا مىدانستند، زيرا وقتى مجدداً داخل مغازهاى شديم و خانمى پس از ده دقيقه چانه زدن پيراهنى را خريد كرد كه 20 دقيقه قبل نخريده بود. مغازهدار نگاهىبه منكرد ولبخندىزد و من هم لبخندى زدم يعنى كه منظورت را فهميدم.
كل خريد همسرم در آن روز سه جفت جوراب و چهار زير پيراهنى و يك حلقه فيلم بود. بدجورى حالم گرفته شد. 5 ساعت وقت، براى چه؟! بعد از عمرى و با چه آرزوهايى بيايى مدينه آنوقت بروى و اين طورى وقت تلف كنى! اين يعنى: حماقت، خسارت و باخت جبرانناپذير.
بايد دويد
بايد بعد از ظهر ديروز را هم تلافى كنم. بايد بدوم. ساعت 3/5 صبح، غسل كردم و وضو گرفتم. با حالت دو به شبستان مسجدالنبى صلى الله عليه و آله رسيدم، حدود 70 تا 80 نفر، در صد مترى باب جبرئيل، سرپا ايستاده بودند.
يك شرطه گردن كلفت با ابروهاى سياه و پر پشت و چشم تابدار، در حالى كه يك بارانى به تن داشت و يك اسلحه به كمر آويخته بود، جلوى افراد را سدّ كرده بود و نمىگذاشت افراد قدم از قدم بردارند. به آنها ملحق شدم و خيلى مؤدب و منظم در صف ايستادم. بعضىها هم