238بدون اين كه آنها اطلاع داشته باشند. سعى كردم مانند يك سپر فشار جمعيت را از پشت سر خنثى كنم. 3 دور آنها را محافظت كردم و تا حد امكان فشار جمعيت را مىشكستم. آن شب نزديك اذان صبح خواب ديدم در فاصلۀ حجر اسماعيل و ركن يمانى در طوافم. يك آقايى با قد نسبتاً بلند و لباس عربى مشكى كه يك نوار سفيدى از يقه تا پايين پيراهن ادامه داشت؛ چفيهى سفيدى به نحوى بر سر گذاشته بود كه مقدارى از پيشانى و دو طرف صورتش را گرفته بود؛ جلوتر از من طواف مىكرد. چون بسيار جذّاب به نظر مىرسيد، كمى تندتر كردم و به سيمايش نگاه كردم. ريش صورتش سياه و قسمت چانه جوگندمى بود.
بسيار خوش سيما و مهربان و دوست داشتنى به نظر مىرسيد. فرد ديگرى كه در كنارم مشغول طواف بود،گفت: او را مىشناسى؟ گفتم: نه. گفت:
رسول خدا صلى الله عليه و آله است!
خودم را كاملاً به او نزديك كردم و شانه به شانهاش طواف نمودم. در همان لحظه بانويى ديدم كه رو به كعبه قرآن مىخواند. رسول خدا صلى الله عليه و آله رو به من كرد و فرمود: اين بانو دختر من فاطمه است!
وقتى حاجى به اين جا رسيد بد جورى متلاطم شد و چون توى هواپيما بوديم، سعى كرد صداى گريهاش بلند نشود و افزود كه من بسيار بسيار مديون حضرت زهرا عليها السلام هستم. 14 سال بود كه ازدواج كرده بوديم، بچهدار نشديم. يك شب كه بسيار ناراحت بوديم و تمام متخصصان نازايى هم گفته بودند كه امكان بچهدار شدنمان نيست؛ حضرت زهرا عليها السلام را به خواب ديدم كه شالى سبز به گردنم آويخت و فرمود: دقيقاً 17 سال پس از ازدواج صاحب فرزند مىشوى! همين طور هم شد. در سالگرد هفدهمين سال ازدواجمان بچهدار شديم. حالا ببين براى يك كار