237
حاجى21:
به خودش سپرد
روحانى كاروان شيراز هستم. برايم مسئله خاصى روى نداده ولى نوبت قبل در كاروان ما يك حاجى كه مسئوليت يك پيرزن را به عهده گرفته بود، و پيرزن را كه بسيار هم مريض و نزديك به موت بود؛ طواف مىداد. خانوادۀ پيرزن او را به حاجى سپرده بودند. حاجى مىگفت: با هر بدبختى بود، پيرزن را 4 دور طواف دادم. در دور پنجم يك دفعه پيرزن نقش زمين شد! حاجى كسى آشنا را نمىبيند كه به او كمك كند!
يك دفعه رو به خانهى خدا مىكند؛ و فرياد مىزند. خدايا! ايشان را به خودت سپردم. بلافاصله جوانى پيدا مىشود. پيرزن را از زمين بلند مىكند و آبى به صورتش مىپاشد و بقيۀ طواف را پيرزن بدون كمك انجام مىدهد!
حاجى22:
كار كوچك و پاداش بزرگ
ايشان در داخل هواپيما به من مراجعه كرد و اظهار داشت: چون مىبينم شما مطالبى مىنويسيد؛ حيفم آمد كه اين موضوع را به شما نگويم. من قصد نداشتم اين را به احدى بگويم، ولى چون شما داريد اينها را جمعآورى مىكنيد؛ لذا به شما مىگويم، ولى اسم مرا ذكر نكنيد، اظهار داشت:
در هنگام طواف مستحبى، ديدم زنى مادرش را طواف مىدهد.
خيلى شلوغ بود و آن خانم كه داشت مادرش را طواف مىداد، سخت در زحمت بود. فشار جمعيت داشت برايشان مشكل جدّى ايجاد مىكرد! در يك لحظه به فكرم رسيد كه كمكى به آنها بكنم. لذا دقيقاً پشت سرش قرار گرفتم و با فاصلۀ 15 تا 20 سانتىمتر پشت سر آنها راه افتادم،