231يك نفر 35-40 ساله جلوى جمعيت را گرفت و من نماز خواندم. بعد او را در آغوش كشيدم و هر دو گريه كرديم. در حالى كه سرم پايين بود و گريه مىكردم يكى از هم كاروانىها به من رسيد و پرسيد: چرا گريه مىكنى؟ تا سر بلند كردم؛ فردى را كه كمكم كرده بود، ديگر نديدم.
حاجى12:
ناشناسى او را به هتل برد
براى خودم مسئلهاى ايجاد نشده است، ولى يكى از هم كاروانىهاى ما كه او هم اهل شيراز است، بسيار كم هوش و فراموش كار است. چند روز قبل او در حرم راه را گم مىكند، نه، كارتى داشته و نه اسم هتل را مىدانسته. جوانى ناشناس، دستش را مىگيرد و تا اتوبوس مىرساند و مىگويد: آن هم اتوبوس شما، و خودش بر مىگردد. نزديك هتل باز او مىآيد و دستش را مىگيرد و تا در هتل مىرساند.
حاجى13:
سوار نقاله شدم
من از اعمال عرفات، مشعر و منا خيلى مىترسيدم. فكر مىكردم كه حتماً در آن جا مىميرم. قبل از آمدن خواب ديدم: در يك صحراى صاف و هموار حضرت على عليه السلام مثل اين كه روى يك نقاله ايستاده باشد، دارد همان مكانها را طى مىكند و من از پشت، پهلوهايش را گرفته بودم و با او از صحراى عرفات و مشعر و منا عبور كرديم. به شكرانهى خدا اعمال عرفات، مشعر و منا را به راحتى انجام دادم و مشكلى نداشتم.
حاجى14:
هنوز هم معماست
من همكار مدير كاروان شماره... اصفهان هستم. ديروز تداركات بعثه