230بوده؟ گفت: مگر شما صدايم نكردى؟ گفتم: شما؟ گفت: مگر فرياد نزدى يا ابوالفضل عباس! نيمخيز شدم و نگاهش كردم، ديدم يك دست در بدن ندارد! يك باره فرياد زدم: يا ابوالفضل! يا ابوالفضل! و از جايم كنده شدم.
اطرافيانم كه در خيمه بودند، به طرفم دويدند و پرسيدند: چه شد؟ چه شد؟ گفتم: ابوالفضل! ابوالفضل!
در اين جا ايشان و چند نفرى كه در كنار ايشان بودند و فرياد ابوالفضل، ابوالفضل ايشان را در چادر شنيده بودند، همه گريستند و من هم گريستم.
حاجى10:
گفتم يا ابوالفضل!
موقع رمى جمره موتورسيكلت پليس روى پايم افتاد، موتور خيلى سنگين بود و پاهايم كاملاً زير آن گير كرده بود و 6-7 نفر هم رويم افتادند.
به سختى توانستم شهادتينم را بگويم. پايم داشت قطع مىشد. نفسم براى لحظاتى كاملاً بند آمد! فقط در يك لحظه توانستم نفس بكشم كه بلافاصله گفتم: ياابوالفضل! يك باره موتور از زير جمعيتى كه روى من و روى آن افتاده بود؛ سُر خورد و جابهجا شد. پايم از لاى موتور به راحتى بيرون آمد. افرادى كه روى من افتاده بودند؛ هر كدام به طرفى غلطيدند و من از زير دستوپاى جمعيت نجات پيدا كردم.
حاجى11:
او را در آغوش كشيدم
از يزد آمدهام؛ از عرفات و مشعر و منا كه برگشتيم: طواف رفتم و بعد از آن خواستم نماز طواف را پشت مقام ابراهيم به جا آورم كه عملى نشد.
فوقالعاده شلوغ بود. مانده بودم كه چه كار كنم و داشتم گريه مىكردم كه