229متأسفانه و متأسفانه (احتمالاً منظورش خوشبختانه بوده) نه در مدينه، نه در عرفات و مشعر و منا، نه در موقع سنگ انداختن و نه در بازارهاى مكه و مدينه اصلاً راهم را گم نكردهام و يك راست به ايستگاه اتوبوس و يا هتل مىروم. مثل اين كه هميشه يك نفر دستم را مىگيرد.»
حاجى9:
در آغوش حضرت ابوالفضل عليه السلام
در موقع رمى جمرۀ عقبه، خيلى به سختى سنگهايم را زدم. وقتى خواستم برگردم ديدم 8 نفر حاجيه خانم كه مىخواهند رمى جمره كنند؛ بد جورى در لاى جمعيت گير كردهاند. يكى از آنان رو به من كرد و گفت:
«حاجى! ما ماندهايم، كمك كن». من سنگهاى آنها را گرفتم، ولى خيلى خيلى نگران بودم. من سنگ خودم را به سختى زده بودم، حالا سنگ 8 نفر خانم را چطور بزنم؟ سنگها را توى كيسه ريختم، مجداً به طرف جمره عقبه برگشتم. سخت وحشتم برداشته بود. يك دفعه با صداى بلند و با گريه گفتم: يا ابوالفضل عباس كمكم كن.
احساس كردم برايم راه را باز كردند. تا چند مترى جمره رفتم به نيّت هر 8 نفر سنگ زدم، اسم افراد به ترتيب يادم مىآمد. تيرهايم اصلاً خطا نكرد. براى هر نفرشان 7 سنگ زدم و به راحتى از ميان جمعيت به عقب آمدم. اين حالت برايم مثل خواب و خيال بود. به چادرهاى محل استراحت رفتم و در حالى كه خيلى هم نگران بودم؛ خوابم برد. يك دفعه احساس كردم جوانى بالا بلند و رشيد در كنارم دراز كشيده و يك دستش را به دور گردنم حلقه زده. او به من گفت: ناراحت نباش، سنگهايت به جمره خورد و اعمال آن خانمها قبول شده! گفتم: شما از كجا مىدانى كه هم سنگهايم به جمره خورده و هم نيابت من براى سنگ زدن درست